"اقــــو اقــــو " دنيا به همين سادگيه دخترم.
از ديروز،يعني بيست و سوم مهرماه (٤٨ روزگي ) دخترم خيليي واضح در جواب آقو آقو كردن منو بابايي اونم آقو آقو ميكنه و ميخنده،منو بابايي داريم از اين لحظات حسابيييي لذت ميبريم دختر يكي يدونه من صبحا وقتي بيدار ميشي با لبخند شيرينت منو بابايي رو به وجد مياري،چند روزيه بابا بخاطر همين خنده هاي شيرينت ديرتر ميره سره كار... بخند دخترم ،بخند ، تا دنيا به روت بخنده ...
نویسنده :
مامانی سارا و بابا جون رضا
8:24
40 روز گذشت...
امروز 40 روز از بودنت گذشت.... دخترم خیلی خوب منو باباشو میشناسه.خیلی خوب همه رو با نگاهش دنبال میکنه.وقتی باهاش حرف میزنی با دقت گوش میده و وقتی با لباش بازی میکنی برات لبخند دلنشین میزنه.گاهی وقتی باهاش حرف میزنیم تلاش میکنه تا اونم حرف بزنه و یه صداهای کوچیکم از خودش درمیاره.خانوم کوچولو مامان گردنشو خیلی خوب نگه میداره.موقعی که میخاد آروغ بزنه یا شیر بالا بیاره با یه صداهای خاصی که فقط و فقط مامان جونیش اون صداها رو میشناسه هشدار میده تا بلندش کنیم تا کارشو انجام بده.
نویسنده :
مامانی سارا و بابا جون رضا
21:24
گردش سی و ششمون روز زندگی بنیتا
منو دختر نازم تصمیم گرفتیم یه دوریتو محله بزنیم .بعدشم رفتیم مدرسه مامان جون زهرا و سوربرایزش کردیم.همه همکارا و دانش اموزا دورت جمع شده بودن.شماهم با کیف همشون رو نیگاه میکردی. فقط توی راه برگشت گشنه ت شده بود.که همه میدونن واویلا میکنی وقتی گشنه ت میشه .کل محله فهمیدن دختر من شکموئه ...
نویسنده :
مامانی سارا و بابا جون رضا
21:20
یکماهگی دخترم
5 مهر دخترم یکی یدونم یکماهه شد.چه زود گذشت این روزا... باباجونش منو دخترمو سورپرایز کرد با یه کیک خوشگل به مناسبت یماهگی بنیتاجونی اومد خونه.کلییی عکس گرفتیم ازت.حالا سر فرصت عکسا رو میزارم تو وبلاگ یکماهه که زندگی سه نفره ما آغاز شده و دلپذیر تر و شیرین از اون چیزیه که آدم به زبون میاره. یکماهه که باباجون رضا وقتی از سرکار میاد.حتی اگه روز سخت و بدی داشته باشه لبخند شیرینش رولباشه یکماهه که من دارم از ارتباط باباجون با دختر گلم عشق میکنم. یکماهه که زندگی من و بابا جون شبیه آبنات چوبی شیرین شده.خیلییی شیرین خیلییی. یکماهه عشق منو باباجونی خیلییییی زیادتر از قبل شده فققط و فققط بخاطر حضور شماست دختر نازم ...
نویسنده :
مامانی سارا و بابا جون رضا
14:11
دردسرهای اتلیه رفتن بنیتا خانوم
دخترم 16 روزگی بردیم اتلیه.مسؤل اتلیه تاکید کرده بود زیر 10 روز دخترتونو بیارین.ولی خب ما درگیر زردی و جوشای صورت بنیتا خانوم بودیم و نشد که بریم.نمیدونم چرا یهو تمام صورتت ریخت بیرون (یسری ها میگن گرمیه ولی دکتر گفت اگزماست .فعلا که داری دارو مصرف میکنی خود منم پرهیز غذاییم) الهیی مامان بمیره توی اتلیه شما خیلیی بیتابی کردی خیلییی.اون خانوم عکاس هم با سنگدلی فراوان نمیزاشت منو بابایی بغلت کنیم تا اروم شی.بزور 3 تا ازت عکس تونست بگیره.که منو بابایی طاقت نیاوردیم گریه های شما رو ببینیم و گفتیم که عکس گرفتن رو تموم کنه.منو بابایی پشیمون شدیم و کلی از شما عذرخواهی کردیم که بخاطر چهارتا عکس یادگاری شما خانوم گوچولو رو اذیت کردیم. ...
نویسنده :
مامانی سارا و بابا جون رضا
14:07
دخترم
نمیدونم چرا وقت نمیکنم بیام وبلاگ دخترمو بروز کنم.وقتایی هم که بیکار هستم میشینم فقط نیگاش میکنم.عاشق حرکاتش توی خابم.وقتی لباشوو میچوفه.چشاشو بازو بسته میکنه.اخم میکنه.گریه میکنه.لبخند میزنه.... دخترم عاشق حموم و اب بازیه.توی حموم صداشش در نمیاد.یا میخابه یا با چشای باز همه جارو نیگاه میکنه با دقت فراوان.ولی ولی ولی خدانکه حوله رو سرش بندازم و بخام بیارمش بیرون.واییییی یه جیغایی میکشه.اوفف وقتی بخام لباس تنش کنم که دیگه قابل وصف نیساصلننن نمیزارههه. دخترم خیلی خوشخوابه.روزا دوساعت یبار پامیشه فقط واسه شیر.که اگه یکم دیرتر شیرو بخای بدی باززز جیغای بنفش میکشه.برا همین حواسم هست به تایم دوساعتش که میرسم تموم کارامو ب...
نویسنده :
مامانی سارا و بابا جون رضا
13:57
اولین عکس ها
اولین بغل و بوییدن و بوسیدنتو گل دخترم بلافاصله بعد از تولد.که یکی از بهترین عکسایی که خاله مهربونم زحمت گرفتنشو کشیدن. اولین عکس دختر نازم بعد از لباس پوشیدن اولین دیدار باباجونی با دختر نازم ...
نویسنده :
مامانی سارا و بابا جون رضا
13:13
زردی دخترم
روز چهارم برای آزمایش تیروئید رفتیم بهداشت .بعد از ازمایش دکتر دخترم رو چک کرد و گفت زردی داره و همین الان برین بیمارستان آزمایش بدین تا مشخص شه .ماهم ظهر رفتیم برای ازمایش و وقتی جوابش رو گرفتیم دیدیم بععله زردی دختدم بالا هم هست.زردی دختر گلم 17 بود و دستور بستری دادن.واییییییییی که چه لحظه بدی بود.هرچه قدر سعی میکردم قوی باشم نمیشد.اشکام همینطور سرازیر میشد.کارای پذیرشش رو انجام دادیم .ساعت هفت دخترمم رو بستری کردن و یه تخت توی اتاقی که مخصوص مادرانی که نوزادانشون بستری بودن بهم دادن.دیدین بدن لخت و چشمهای بسته دخترم قلبمو اتیش میزد.خیلیی لحظات سختی بود.خیلییییی. دخترم رو توی دستگاه 16 لامپه گذاشتن.که خیلییی گرم بود.هر سری که از تو دست...
نویسنده :
مامانی سارا و بابا جون رضا
13:04
خاطرات بعد از زایمان
بعد از اینکه زایمانم تموم شد.یکی از کادرای بیمارستان میگفت زودتر کار این مریض رو تموم کنین تا ببرمشون دم در خانوداش ببینشش.چون جمعیت پشت در زیاده.ابجی هامو خاله هامو و دختر خاله هام همه پشت در بودن. بعد از اینکه خانوادمو دیدم.بردنم اتاق ریکاوری.و دخترمو اوردن تا بهش شیر بدم.وایییی که چه حس قشنگی بود.کیف میکدرم وقتی اون دهن کوچولوش تلاش میکرد برای مک زدن.مامان به قربونش بعد از یکی دوساعت به بخش منتقل شدم.مامانم شب کنارم موند.دختر صبور و ارومم اصلاا اذیت نکرد.منم که حالم خداروشکر خیلی خوب بود.بدون کمک مامانمم کارامو انجام میدادم و با دوستام از طریق تلگرامم همش در ارتباط بودم. ...
نویسنده :
مامانی سارا و بابا جون رضا
12:42




